آلفاباکس


loop

سلام

تاحالا شده یه کار احمقانه کرده باشید ولی به خاطر خوش شانسی یا هرچیز دیگه ای تهش به خیر گذشته باشه؟ 

برا من زیاد پیش اومده، چون از یه حد به بعدی که هیجانم زیاد میشه حقیقتا کارای احمقانه ای کردم که خب خیلی اتفاقات بدی بعدش نیفتاده. راه رسیدن به این مرحله از خریت هم کنار رفتن منطق بخاطر هجوم آدرنالین هستش فکر کنم!، 

حالا این مهم نیست، مهم بعضی وقتاس که آدم هی با خودش فکر میکنه اگه یه درصد یه چیزی در اون روز اون جوری که پیش رفت پیش نمیرفت، آیا آخرش این شکلی که الان هست میبود یا نه؟ 

اونجاس که یهویی یک ساعت یا چند ساعت مخت شروع میکنه هی تحلیل کردن و هی تحلیل کردن همه چی و خیلی سخت میشه از این لوپ بیرون بیای!

---

نمودار بالا از تویه یه پیپر بود، یه سیستم با فیدبک آشوبیه که با دو تا شرایط اولیه که خیلی به هم نزدیکن شروع به کار کرده و خب خروجیشون میبینید ظرف یه مدت کم کلی فاصله گرفته.


منبع این نوشته : منبع
خیلی

جهادی

سلام

داشتم به پست دیشبم دقت میکردم دیدم چقد خوب نوشتم.

آدما موجودات واقعا عجیبین، تا چند روز قبلش یه چیزی در مورد آدم میگن بعد مرگ 180 درجه عوض میشن. 

-------------

بیخیال از خودم تعریف نکنم :)

میخواستم اینو بگم که دکتر د. یه روحیه ی خیلی جالبی داره که واقعا جا داره بنویسم.

ایشون یه شیوه ی مدیریتی داره که میگه اگه میبینی یه کاری داره طول میکشه و بچه ها انجام نمیدن ، با کله حمله کن به کار و بچه ها حداقل بخاطر رعایت احترامم شده میان و کارو میگیرن دستشون.

برای مثال، آزمایشگاه رو چند روز بود قرار بود جابجا کنیم به یه جای دیگه وسایلشو ولی خب کند پیش میرفت کارا. امروز دکتر یه سر اومد آزمایشگاه و گفتش چرا نرفته چیزی و گفت شروع کنیم دیگه، دوتا میزو ببریم. بعد خودش رفت و یه سره میز رو گرفت. بچه ها هم همه بلند شدن و میزا رو جابجا کردن و ظرف 1.5 ساعت آزمایشگاه تا حداقل بگم 90 درصد جابجاییش انجام شد.

خیلی ترکیب جالبی رو استفاده میکنن

اینجوری که در نهایت دوستی احترام ها و مرز ها رو خودشون و بچه ها سعی میکنن رعایت کنن. و در گام دوم هم جهادی میزنن تو دل کار.

خیلی جالب بود برام.


منبع این نوشته : منبع
آزمایشگاه ,خیلی

یه چیزه فقط

سلام

امروز یه داستانی پیش اومد که یه بنده خدایی که از قضا خیلی هم دوست داشت حرف بزنه (خیـــــــــــــــلی) اومده بود آزمایشگاه و خب قاطی 45 دقیقه مداوم حرف زدنش یه چیزی گفت که برداشت من ازش اینه:


این استادا که همشون اکثرا خارج از ایران درس خوندن ، درسی که خوندن رو که تو کتاب نوشته و هر جایی از دنیا هم میشه پیداش کرد، شیوه ارائه دادن یا حل مساله یا ارتباط گرفتن و ... رو باید یاد میگرفتن که از هر ده تاش 1 دونش شاید بلد باشه این چیزا رو


البته انتظاری هم نیست از خیلیاشون.


منبع این نوشته : منبع

مغز آدم

سلام 

دیشب داشتم خواب میدیم دارم با یکی به زبون انگلیسی مصاحبه میکنم. فرض کنید مصاحبه کاری که طرف میاد یه سری سوال میپرسه و ...

حالا نکته جالبش چیه که تو وبلاگم دارم مینویسمش؟؟

تو خواب اون یه نفر انگلیسیش از من بهتر بود و از جوابایی که به سوالاش میدادم رو نقد میکرد و بحث میکرد.

حالا سوال اینه که اگه خوابه منه؛ مغز من داره میسازدتش، پس :/ وات؟!

-----

بیخیال این موضوع. یه نفر یه فیلمی پیشنهاد کرده بود به اسم bridge to terabithia که ببینم و ... 

منم رفتم تریلرش رو ببینم چیه دیدم 100% بچگونس و دانلود نکردم. چند روز بعد یکی دیگه دوباره اینو پیشنهاد کرد دیگه این دفعه گفتم که ببینمش چیه...

امروز دیدمش واقعا می ارزید به دیدنش، درسته بچه گونه بود ولی می ارزید یه بار دیدنش.

شمام ببینید

-----

سوم این که بعد فیلم رفته بودم چیپس بخرم. چشمم به چیپس سرکه نمکی افتاد. یاد مادر بزرگم افتادم که آخرای عمرش درسته هیچی نمیخورد ولی این یه مورد رو دوس داشت. همین دیگه دپرس شدم و الان دارم اینا رو مینویسم.

-----

یه چیز چهارم هم بود که یادم رفتش... باشه همینا فعلا

---

اها یادم اومد، ولی نوشتنش به دپرس بیشتر می انجامه پس هیچی.


منبع این نوشته : منبع

تجربه

سلام

این یه تجربه جالب از یه نفر با تجربه نزدیک ده سال کار کردن به سبکی که من دوس دارم:

اگه خواستی یه روزی تو ایران کاری انجام بدی تحت عنوان مهندس، هیچ وقت سعی نکن خودت رو گرفتار سیستم های فاسد و در حال فروپاشی کنی که بتونی بخشی ازش رو درست کنی. برای مثال اگه تو شرکت ا.خ یه بخش از خط تولید باعث میشه که وانت هایی که تولید میکنن دیفراسیلش کنده شه بیفته پایین بعد یه مدت، اتوماتیک کردن اون بخش شاید ایده ی خوبی به نظر بیاد و پرداخت خوبی در نظر داشته باشن براش ولی باید حواست باشه که یه شرکت دولتی فاسد جایی برای درست شدن نداره. کما این که 100 مرحله قبل اون بخش و 100 مرحله بعد اون بخش خط تولید هست که هنوز اون مشکلات رو دارن و اونا رو کاریش نمیتونی بکنی.

همچنین کارا همشون به حالت تجربی انجام میشه و انقدر نایقینی تو یه قطعه زیاده که کار مهندسی تو یه بخش میانی ثغیر ممکن و یا خیلی سخت میشه

بخش دل خوشی کار این بود. بخش جدی تر وقتیه که کار به مدیر ها میرسه. کسانی که میخوان با بالاکشیدن زمین های کار خونه و ورشکست کردن عمدیش و سنگ انداختن جلو کارها کارشون رو جلو ببرن و داخل پرانتز یه نقل قول از دکتر د. کنم:

میگفت که تو شرکتای دولتی مدیرا نه به وجود میان نه از بین میرن بلکه از اداره ای به اداره دیگه جابجا میشن. من فکر میکردم ازین حرفای احساسیه که  ادم تو تاکسی هم میشنوه ... ولی دیدم که نه کاملا جدیه

برگردم سر بحث اصلی. و مدیرایی که با جایگشت های منظم عوض میشن تا مسئولیت رو از سر خودشون باز کنن و به جمع کردن سود خودشون با بالاسریاشون میپردازن. 


واقعا چیزای عجیبی آدم میبینه.

مگه میشه یه کارخونه ای چند ده هکتار زمین صنعتی داشته باشه بعد خط تولیدش برای 70 سال قبل باشه. مگه ممکنه اصلا. 

این 0.1 چیزی بود که امروز سر تحویل یه دستگاهی باهاش مشکل داشتیم. دستگاهی که دقتش 0.0005 اینچه رو براش 10 تا قطعه کالیبره فراهم نمیکردن و من که اولین بارم بود میرفتم کارخونه ولی شخص دیگه ای که اصل کاری بود رو بعد 3 بار رفتن پیچونده بودنش و کار رو جلو نمیبردن. 


همین دیگه ...

باید سعی کرد با کمترین تماس با بعضی افراد حرکت کرد... 


منبع این نوشته : منبع
میشه ,باشه ,تولید ,تجربه

ریست

سلام

نمیدونم اینو نوشتم یا نه، امیدوارم ننوشته باشم

چند وقت پیش کلی گند زدم درواقع یه نفر رو کشتم و تیکه تیکش کردم و این خیلی کوچیک بود در برابر گند های بعدی که زدم. نمیگمشون که خیلی فکر نکنی روانی ام... 

وقتی که بعد بلند شدن بوی گند ماجرا پلیس اومده بود دنبالم و نیروهای پلیس پشت در بودن و میخواستن در رو بشکونن، انقدر وضعیت بد بود که داشتم فکر میکردم انقد با این سری کار هایی که کردم زندگیم رقت بار شده که ارزشش رو نداره که دیگه وجود داشته باشم. 

با خودم دعا کردم که کاشکی میشد همش یه خواب باشه ولی خب همه چی خیلی واقعی بود و اصلا به یه خواب نمیخورد خیلی همه چی واقعی بود شبیه الان که دارم مینویسم... ولی بازم تهه دلم یه امیدی داشتم که میتونه یه خواب باشه، 

اسلحه رو برداشتم و روی شقیقه ام گزاشتم و باز دعا کردم که بعد کشیدن ماشه از یه خواب بیدار شم. میدونم زندگی معمولا جوری پیش نمیره که چیزی که میخوای اتفاق بیفته ولی ارزش ریسک رو داشت.

 اسلحه که رو سرم بودچشمم رو بستم و ماشه رو کشیدم و صدای اسلحه رو شنیدم. نمیتونم بگم دقیقا چی شد ولی در دقیقا لحظه ای بعد روی تختم بودم در حالی که چشام کاملا باز بود.

شاید یه ربع پلک نمیزدم و داشتم فکر میکردم دقیقا چی شد که اینجوری شد و خیلی خوشحال بودم که نشد.


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,خواب ,دقیقا ,داشتم

کلی احساسات

سلام

بعد چند روز ابری دلگیر 

چند روز ابری که توش 2 3 تا امتحان داشتم که خیلی جالب نبودن

دیشب بارون شروع شد. 

بارونی که برخلاف همیشه قطره هاش جوری نبود که وقتی زیرش راه میری از بالای کله تا کف پات خیس بشه. دونه های ناز و ریزی داشت و زیرش راه رفتن لذت بخش بود

و بارونی که خیابونا توش خیلی قفل نشد خوشبختانه

دیشب بعد خوندن کتابم دوساعت زودتر، ساعت 10 چسبیدم به شوفاژ و خوابیدم و صبح 11 ساعت بعد و بعد دیدن کلی خواب چرت و پرت بیدار شدم و پاشدم برم دانشگاه

تو دانشگاه دیدن بچه ها که انقدر رد داده بودن که پاس شدن براشون مهم بود فقط کلی امید به زندگی بهم داد و بعد خوردن غذای سلف و بحث همیشگی بعد غذا راجع به گوشت گربه بودن یا نبودن غذا پاشدم رفتم بیرون در حالی که بارون کمی شدید تر میومد و سمت بوفه رفتم

یه کاپوچینو گرفتم و اومدم قدم زنان بیرون. خیلی حس خوبی بود هر فوت توی لیوان کلی بخار رو عینک مینشوند و بعد پاک شدن بخارا دوباره بارونو میشد دید که ریز ریز زمین میخوره.

الانم سوار یه تاکسی ام که راهو بلد نیست و همه جا رو اشتباه میره ولی انقد هوا خوبه که اعتراض نمیکنم...

خوش میگذره حقیقتا...



منبع این نوشته : منبع
خیلی

خوبه

سلام

امروز میتونم بگم روز مزخرفی داشتم. نه به معنی روز بد ها؛ به معنی روزی که چندین کار فوق العاده مهم داری ولی یه سری کارای اشتباه پشت سر هم انجام میدی که فکر میکنی درست بودن ولی اشتباه بوده. 

ولی خب بعد یه مدت طولانی دوری از 9gag یه کامنتم 500 تا upvote داشته که خب همینش خوبه...

به قول این عکسه

So i got that goin for me which is nice...



منبع این نوشته : منبع

نصفش

سلام داشتم فکر میکردم که بعضی وقتا انجام نصف یه کار نصف ارزش اون کار رو نداره... خوبه که اگه نمیتونم کلش رو انجام بدم اصلا انجام ندم یا صبر کنم وقتی تونستم انجام بدم. صرفا کار فنی منظورم نیستا مثلا میتونه .. ولش


به یه چیز دیگه هم داشتم فکر میکردم. من از ترم 3 یا 4 ببعد کتاب دانشگاهی نخریدم بجز برای درسای عمومی و همشو pdf کتاباشو خوندم... خیلی ناراحتم کتابخونه از کتابای من خالیه. داشتم فکر میکردم( بچه های آیندم اگه زنده باشم و برسم به این مرحله از حیات) خفن ترین کتابی که ببینن کتاب مدار و سیگنالم باشه ، چه حسی بهشون دست میده؟؟! ناراحتم!!



منبع این نوشته : منبع
انجام ,میکردم ,داشتم